اخیراً به مقالهای از یک «جامعهشناس» و «استاد دانشگاه» برخوردم که از چند نقطه نظر توجهام را جلب کرد. مطالعهی آن مقاله حقیقت تلخ دیگری از دنیای بلبشوی اپوزیسیون دیاسپورای ایرانی را در برابر چشمانم مجسم کرد–دنیای آشفتهای که در آن، روز به روز، به تعداد «پژوهشگران» «خبرگان اجتماعی»، «دانشمندان سیاسی» و «نظریهپردازان» خودخواسته افزوده میشود! این «عالمانِ» تازهنفسِ روزگارِ کنونی ما به خود اجازه میدهند که با ژستهای دانشمندانه نوشتههای برخی مشاهیر عالم را به عنوان منبع تحقیق خود ارائه کرده و در انتها با قیاس معالفارق به نظریهی پیشنهادی خود گره بزنند! آنچه که در گفتار و نوشتار آنان کاملاً مشهود و مشترک است اظهار فضلها، پرگوییها، و مسابقهی کودکانهای است که گویا هر کدام میخواهد “کارنامک” (رزومهی) بهتری از دیگری داشته باشد. و در این راه آنها پشیزی فروتنی هم از خود نشان نمیدهند. در همین ارتباط میخواهم بهویژه به مقالهای که در بالا نام بردم بپردازم و دو نکتهی کلیدی آن را باز کنم. نکتهی اول، مطالبی است که از منابع و رفرنسهای مختلف آورده شده و کوشیده شده ارتباطی نابجا و اجباری میان آن مطالب و نتیجهی دلخواه نویسنده- که همان نظریهی «صدای سوم» است- برقرار شود. نکتهی دوم، خوارشماری دیگر گروهها و اشخاص شرافتمندِ مبارزی است که با گامهای محکم به مبارزهی خود علیه حکومت اسلامی ادامه میدهند.
یکم، منابع و رفرنسها
o قسمت اعظم مقاله، که گویا متن مکتوب یک سخنرانی از جانب نویسنده است، اشاره به نوشتهها و پژوهشهای مختلف از نویسندگان و پژوهشگران و نظریه پردازان معروفی چون Roland Paris، استاد برجستهی امنیت و روابط بینالملل در دانشگاه اوتاوای کانادا؛ Barry Buzan استاد بازنشستهی روابط بینالملل در دانشگاه اقتصاد لندن؛ Antonio Gramsci فیلسوف مارکسیست و روزنامه نگار انقلابی ایتالیائی؛ Theda Skocpol جامعهشناس آمریکایی و استاد دانشگاه هاروارد؛ Achille Mbembe فیلسوف و دانشمند و متفکر حوزهی پسااستعماری، و اشخاص دیگر دارد. ایشان در حقیقت از روی دست آنها رونویسی کرده و نتایج پژوهشهای آنها را- که ربطی به باور اصلاح طلبی و سازش مردم با دیگر حاکمان امتحان پسدادهی فعلاً برکنار از قدرت ندارد- تا آنجا تعمیم میدهد که همان ایدهی اصلاحطلبی مطرود از جانب مردم را توجیه کند! اصلاحطلبی دراز کردن دست است به طرف دستان خونآلود حاکمان فاسد، گذشتن از گناه آنان و سازش با آنان. حال میخواهد این سازش، سریع و یکشبه، انجام شود و رژیم ناگهان پوست بیندازد و چهرهی کمتر کریهی بیابد، آنگونه که رضا پهلوی تبلیغش را میکرد، و یا با روندی کند و «مولکولی» آنگونه که نویسنده مقاله با زرنگی میخواهد، مردم را، به خیال خود، بپیچاند و گریبانگیر آن کند. در هر صورت ماهیت گرایش اصلاحطلبی تغییری نمیکند. محال است کسی بتواند ماهیت پدیدهای را با تغییرات تئوریک و بزککردن آن پدیده و عوضکردن پوستهی آن تغییر دهد. به گفته ی دوست ظریفی، اگر چنین امری میسر میبود، مار پس از هر بار پوست اندازی چیز دیگری میشد.
o برای اثبات ادعای خود که تحقیقات بزرگان نام برده در بالا هیچ گونه ربطی به اوضاع امروز مملکت ما ندارند و نمیتوانند سندیتی برای اعتبار نظریه «صدای سوم» ارائه دهند، باید بگویم کـه رولان پاریس در کتابش به نام در پایان جنگ: ایجاد صلح پس از درگیری داخلی ( At War’s End: Building Peace after Civil Conflict ) مینویسد: «تلاشهای جامعه جهانی در دههی ۱۹۹۰ برای تبدیل کشورهای جنگزده به دموکراسی بازار آزاد نه تنها به صلح پایدار کمک نمیکند بلکه به علت فقدان نهادهای با ثبات داخلی خطر آغاز دوبارهی جنگ را افزایش داده است.» و ادامه میدهد که: « اجرای سریع دموکراسی راه حل نیست. انتخابات زودهنگام در کشوری که هنوز بیاعتمادی و ترس در آن وجود دارد باعث شعلهور شدن تنشها میشود.» همانطور که ملاحظه می کنید موضوع بحث این دانشمند اوضاع داخلی مردم کشوری است که تازه از درگیری های بین خود فراغت پیدا کرده اند و اندرز رولان پاریس به حاکمان آن کشور این است که برای برقراری دموکراسی عجله نکنید و انتخابات آزاد به راه نیندازید. چنین اوضاعی که رولان پاریس به روشنی تشریح کرده است چه ربطی به اوضاع امروز جامعهی درماندهی ما دارد!؟ آیا مردم ایران در حال حاضر بین خود جنگ و درگیری دارند، یا حاکمان با آنها!؟
o یکی دیگر از منابع ذکر شده در مقاله مذکور کتابی از Barry Buzan و چند نویسنده ی دیگر من جمله Ole Waever است به نام A New Framework for Analysis (چارچوبی جدید برای تحلیل). در این منبع نیز نویسندگان بهدرستی به مسئلهی امنیت، که بهخوبی میتواند به ابزاری در دست قدرتمداران و حاکمان، برای بقای آنها، قرار گیرد اشاره کردهاند. جان کلام این کتاب که در حقیقت متعلق به Ole Waever است، چنین است: «امنیت یک حالت طبیعی نیست، بلکه فرآیندی است که در آن بازیگران قدرتمند، موضوعی را به عنوان یک تهدید موجودیتی معرفی میکنند و با این کار، اقدامات فوقالعاده و فراقانونی را توجیه میکنند.» و این همان ترفندی است که ما ایرانیان را نزدیک به نیم قرن گذشته با آن زجر و عذاب دادهاند و هنوزهم دست بردار نیستند. شگفتا که اینک «صدای سوم» ما را اندرز میدهد که چارهی کارما بازهم کنار آمدن با همان قاتلان عزیزانمان و دزدان مالمان است! ولی این بار با تأنی و روندی آهسته.
o اما شاهکار پرتوپلاگویی و لفاظیهای نویسنده درآن قسمت از مقاله چَشمک میزند که نظریههای «سیاست مرگ» آشیل امبمبه و «سیاست زندگی» میشل فوکو، دانشمند و فیلسوف فرانسوی را پیش میکشد تا احتمالا به خیال خود برای تعریف به اصطلاح نظریهی «صدای سوم» خویش از آنها به سود خود بهره بگیرد، امری که به مثابه آب در هاون کوبیدن است. بیایید ببینیم آشیل اِمبمبه در کتاب خود Necropolitics ( سیاست مردگان، که به نظر من سیاست میراندن ترجمهی بهتری برای آن است،) چه کلیدی را در اختیار نویسنده مقاله قرار میدهد که ایشان به سبک ارشمیدس، یافتم یافتم گویان حل معما میکند؟ از روی مقاله خود ایشان بخوانیم. او با استناد به کتاب آشیل امبمبه، در مقالهی خود استدلال میکند که: «قدرت سیاسی مدرن فقط به معنی کنترل زندگی (زیست سیاست) نیست، بلکه قدرت نهایی در توانایی دولتها برای (تصمیم گیری درباره ی این که چه کسی باید بمیرد و چه کسی باید زندگی کند) خلاصه می شود.» این دو فیلسوف هر کدام روشی برای ادارهی مملکت، یکی روش چماق و دیگری روش هویج، را در حقیقت به قدرتمداران و مدیران مملکت پیشنهاد میکنند. باید از نویسندهی مقاله پرسید که شما چرا پیشنهادهای آنها را مناسب اوضاع امروز ایران میدانید؟ و اگر مناسب نمیدانید، هدفتان از ارجاع دادن خوانندهی خود به این دو منبع چیست!؟
o نویسنده در انتها ازیک سو در قالب «کلنگ از آسمان افتاد و نشکست،» بدون ارائهی هیچگونه مدرکی، سرنگونیطلبان حکومت اسلامی را، که صدای آنها، به استناد مدارک عدیدهی موجود، صدای مردم است، «قدرت محور» تلقی کرده و، از سوی دیگر، بهترین بدیل آن رژیم تبهکار را «صدای سوم» و «تحول طلبی» معرفی میکند! لابد از این جهت که آنها قدرتمحور نیستند و قدرت را در دست حاکمان فعلی می پسندند! آشیل امبمبه و میشل فوکو، که ایشان در تلاش بهمنظور کسب اعتبار برای نظریهی خویش، به آنها استناد بی ربط میکند، چنین جادهای را برای او هموار نکردهاند، ولی ایشان گمان میبرد که میتواند فقط از نام این دو فیلسوف و متفکر مشهور به مقصود خود پل بزند و متوهمانه «نظریه»ی اصلاح طلبی منفور مردم را اعتبار ببخشد؛ و خواست مردمی را که جانشان از استبداد و فساد ساختاری این حکومت (أصول گرا و اصلاح طلب) به لب رسیده و چشمان فرزندانشان، حتی پس از ترکیدن و کشیدن از حدقه، همچنان نگران آیندهی میهن و خانواده و سرنوشت مردمانشان است، نا دیده بگیرد!
دوم، خوار شماری دیگران
o چنین به نظر میرسد که احتمالاً قصد نویسنده صرفاً انتشار مقالهای برای تثبیت و یا ترفیع موقعیت دانشگاهی خودش بوده است. و با توجه به عجلهای که داشتهاند، فرصت نیافتهاند که اطلاعات کافی و گاه آشکار را برای انتقاد از موضع سرنگونیطلبان، یعنی یکی از مواضع موجود در اپوزیسیون، که با نظریه و تز «صدای سوم» ایشان تضاد دارد، جمع آوری کرده و ارائه دهند! و جالب این است که تقریباً تمام خصوصیات یک نظام سیاسی دموکراتیک همانهایی هستند که گروه سرنگونیطلبان به آنها باور دارند و در آییننامهی آنها ذکر شدهاند! اگر منصفانه نیمنگاهی به آییننامهی حزب امید ایران، که خواهان سرنگونی و گذار قاطع از وضعیت کنونی است، می انداختند، هرگز به این گروه از مبارزان سالمند و مجرب، میانسال و جوانان فهمیده و مصمم نگاه تحقیر آمیز نمیانداختند. ایشان این گروه و اصولاً دیگر نحلههای سیاسی را در زمرهی پیروان «سیاست مرگ» تلقی میکند و در مقابلِ «تحولگرایی» و «صدای سوم» که پیروان « سیاست زندگی» میخواند قرار میدهد! در بالا نشان دادم که اصولاً این واژگان از طرف عرضهکنندگان این نظریهها به مدیران مملکت و نه مردم جوامع یک کشور پیشنهاد شده است. متأسفانه نویسندهی «جامعهشناس» باز هم حتماً با تعجیلی که برای زدن انگ خشونت طلبی به سرنگونی طلبان داشتهاند، به این حقیقت فاحش توجه نکردهاند. با توجه به اسناد فساد و جنایات اصولگرایانِ برسرکار و نیز اصلاحطلبانِ فعلاً برکنار، انتقاد تحقیرآمیز نویسنده به کسانی از اپوزیسیون حکومت مطلقهی اسلامی که خواهان سرنگونی کلی حکومت اسلامی هستند را، در خوشبینانهترین وجه ممکن آن میتوان شگفتآور و غیرمنصفانه تلقی کرد. این نویسنده سعی دارد با استفاده از واژهها و اصطلاحات پیچیده، استدلال کند که خواستهی سرنگونیطلبان، که در واقع بازتاب فریادهای مردم ایران است، نه تنها غیرمنطقی، بلکه دارای بوی و بعد خشونتخواهی نیز هست. این دیدگاه به وضوح نشاندهندهی چشمپوشی ایشان از واقعیتهای موجود در جامعهی ایرانی، و نشانهی فقدان پژوهش کافی در مورد شناخت اعضای گروههای سرنگونیطلبان برای نوشتن یک مقاله و یا ایراد یک سخنرانی شتابزده است. از مقایسهها و ارزیابیهای بیربطی که نویسنده در نگارش این مقاله انجام داده است، اگر بگذریم، چند نکتهی مهم دیگر را نمیتوان مورد چشمپوشی و گذشت قرار داد. در برابر مردمان ایران که آشکارا عدم اعتماد خود را به اصلاحطلبان و وعدههای توخالی آنها فریاد زده اند و بهدنبال تغییرات ریشهای و بنیادی بوده و هستند، این ابراز نظرها بیحرمتی است. در برابر اعضای گروه یادشده ی سرنگونی طلبان و یعنی اغلب اشخاص مسن و مجربی که تمام عمر خود را در راه مبارزه با استبداد شاهی و شیخی صرف کرده اند، این گونه اظهار نظرها توهین مستقیم به درک و فهم آنهاست. و نسبت به میانسالان و جوانان پاکسرشتی که بدون کوچکترین وابستگی به کانونهای قدرت و ثروت لحظهای از تلاش در راه آزادی ایران دست برنداشتهاند، چنین اظهاراتی از جانب یک محقق دانشگاهی یأسآور و نومیدکننده است.
متأسفانه اظهار نظرهای ایشان کاملاً جانبگیرانه و پرسش برانگیز اند.
بهطور خلاصه:
o آیا نویسندهی مقاله به این نکته توجه دارد که مردم ایران دیگر به هیچیک از جناحهای موجود در نظام اسلامی اعتماد ندارند و هر دو جناح اصولگرا و اصلاحطلب را به یک اندازه مسئول بدبختیهای خود و نابودیهای بنیادی کشور میدانند؟ آیا صدای آنها را در تظاهراتهای پیدرپی سالهای اخیر نشنیدهاند که فریاد میزدند اصلاحطلب، اصولگرا دیگه تمومه ماجرا؟ من فکر میکنم هیچکس محق نیست که برای اثبات اعتبار گرایشهای سیاسی خود، هرچه میخواهد باشد، صدای سوم، و یا هر تز دیگری، الزاماً گرایشهای دیگر را نفی کند؛ و یا از آن هم بدتر، در صحبت از گرایشهای دیگر، امانت داری و مروت را کنار بگذارد و آنان را آنچه نیستند معرفی کند. چنین به نظر میرسد که نویسندهی مقاله در ارائهی تز «صدای سوم» خویش، در بنبست سیاسی یا به گفته خود «گیرکردگی» سیاسی گرفتار شده است!
o سرنگونیطلبان هرگز به دنبال خشونت نبودهاند. دوست عزیز، چرا به گفته ی ما لرها «جومِهی حَقه نکرده بَرُم ئیکُنی؟» (جامهی بریده نشده تنم میکنی؟) نظریهی شما که در آن جامعه را به دو بخش طالبان مرگ و طالبان زندگی تقسیم میکنید و، لاجرم، سرنگونیطلبان را در زمرهی طالبان مرگ گنجاندهاید و، لذا، راه ما را باطل فرض کردهاید، همان اندازه سادهنگری است که نظریهی همتایان دیگرتان، تحولگرایان (نام دیگر اصلاح طلبان). این نظریه بچه گولزنک است. از چگونه ابزار تحول و تغییری سخن میگویید که بتواند سرانجام این حکومت را به یک دموکراسی و یک ایران آزاد و دارندهی رفاه همگانی بدل سازد!؟ آقای محترم، سرنگونیطلبان میگویند رژیم اصلاحناپذیر است. ایا شما میگویید هست!؟ سرنگونیطلبان به دنبال برقراری دموکراسی و حاکمیت قانون هستند. آنها با اعدام مخالفاند. به آزادی احزاب و جدایی دین از نهادهای دولت معتقدند؛ به جمهوری دموکراتیک غیرمتمرکز، به رشد و توسعهی پایدار، و … باوردارند. آیا این چنین اشخاص میتوانند خشونتطلب باشند!؟
o اتهامهایی که شما و همفکران شما به سرنگونیطلبان میزنید، درواقع به نفع رژیم است. شما با این کار به نوعی به مشروعیت رژیم کمک میکنید و اگر خوشبینانه به این مطلب نگاه کنیم، باید بگویم که دستکم ناخواسته میکوشید (و میکوشند) تا صدای مردم را خاموش کنید. آیا نمیدانید که با این نوع اظهارنظرها، به نوعی به رژیم جمهوری اسلامی خوراک میدهید؟ آیا نمیبینید که این تحلیلها به تداوم سرکوب و نادیده گرفتن خواستههای مردم منجر میشود؟
o بهجای انتقاد بی پایه و ناسازنده از سرنگونیطلبان، آیا بهتر نیست که به دنبال راهکارهای عملی برای حمایت از مردم و تحقق خواستههای آنها باشید؟ در بندِ صرفِ انتشار مقاله نباشید، به حقیقت بیندیشید. من نیز دههها پیش در این جایگاه دانشگاهی که شما هستید، بودم. مسلماً در دفاع از مواضع علمی خود و در برابر نظریههای متعارض، گاه ضرورتاً با آن آراء برخورد انتقادی کردهام، ولی جانب انصاف و مواضع علمی را گرفتهام و به کسی نسبت ناروا ندادهام. شما با کدام مدرک سرنگونیطلبان را در زمرهی «طالبان مرگ» قلمداد میکنید!؟ بهتر است بیشتر به کیفیت و ارزش مقالات و پژوهشهای علمی خود توجه کنید تا به کمیت آنها. خوب به یاد دارم که حدود چهل سال پیش آماری در آمریکا وجود داشت که ادعا میکرد بیش از نود درصد پژوهشهای استادان دانشگاه، که میبایست راهنما و رفرنس ادارات دولتی، صاحبان صنایع، و علاقمندان تازهکار رشتههای مختلف باشند، به زبالهدان ریخته میشوند! در بیان علل پیدایی این حقیقت تلخ، اگر از کمبود بضاعت علمی پژوهشگر صرف نظر کنیم، دو علت دیگر میتواند شایستهی ذکر باشد: یکی اشتیاق و ولع مفرط پژوهشگر برای چاپ مقالهی بیشتر در کمترین زمان، و دیگری فشار نظام دانشگاهی که از فرایند تفکر publish or perish (یا منتشر کن یا برو) نشأت میگیرد. هر کدام از این سه عامل میتواند به کیفیت و ارزش بودنِ هر مقالهی پژوهشی زیان وارد سازد.
در نهایت، ضمن سپاسگزاری از کنشگری های مدنی و سیاسی نویسندهی مقاله و دیگرانی که در این مسیر حرکت میکنند، خاضعانه تقاضا میکنم به جای انتقادهای ناسازنده و زیان بخش از دیگران که به افزایش بلبشوی درونِ اپوزیسیون، که همه ما را تا کنون از انجام کارهای موثر باز داشته است، بیشتر در خدمت گسترش دموکراسی و حقوق بشر در ایران و «صدای مردم ایران،» نه هیچ صدای دیگری عنایت و توجه داشته باشند.
سیف اهدائی



0 Comments