شناخت فروپاشی و زمینه‌های ظهور اقتدار و جنگ داخلی، پس...

شناخت فروپاشی و زمینه‌های ظهور اقتدار و جنگ داخلی، پس...

سپتامبر 4, 2026

نوشته ای دیگر از حبیب بهرهمند

0

Comments

اریخ سیاسی جوامع نشان می‌دهد که فروپاشی یک نظم سیاسی، الزاماً به استقرار نظمی بهتر یا پایدارتر نمی‌انجامد. انقلابها اگر چه با هدف آزادی، عدالت و تغییر ساختار فدرت شکل میگیرند، اما در بسیاری از موارد به نتیجه ای متفاوت از آرمانهای اولیه ختم میگردند.در بسیاری از موارد، لحظه سقوط نظم پیشین، آغاز دوره‌ای از بی‌ثباتی، چندپارگی قدرت و ناتوانی در اداره کشور است؛ وضعیتی که نه‌تنها آرمان‌های انقلاب را تحقق نمی‌بخشد، بلکه جامعه را در معرض نوعی فرسایش تدریجی قرار می‌دهد. این فرسایش، اگر تداوم یابد، می‌تواند به نقطه‌ای برسد که جامعه از خواسته‌های اولیه خود " مانند آزادی و مشارکت" فاصله گرفته، در جست‌وجوی نظم و امنیت، پذیرای شکل تازه‌ای از اقتدار شود. دو نمونه مهم انقلاب فرانسه و ایران پس از مشروطه به ما می آموزد که فروپاشی نظم پیشین، بی ثباتی گسترده، ناکار امدی نهادهای انقلابی، مردم را خسته و ناامید خواهد کرد، در نهایت زمینه را برای ظهور یک اقتدار متمرکز و یک ناجی پوپولیست فراهم میکند. در این فضا جامعه تشنه رستم و زورو خواهد شد تا مصدق و هاول، و آنچه که از این ناامنی و ضعف بیرون میآید، قطعا ناپلئون و رضاشاه خواهد بود.

این الگو را می‌توان به‌روشنی در فرانسه پس از سقوط ماکسیمیلیان روبسپیردر سال 1794 و نیز در ایران پس از شکست استبداد صغیر بین سوم تیر1287 تا 25 تیر 1288 و تضعیف سلطنت قاجار مشاهده کرد.

در فرانسه، با پایان دوره ترور و اعدام روبسپیر، انتظار می‌رفت که انقلاب به ثبات برسد و نهادهای جمهوری تثبیت شوند. اما آنچه در عمل شکل گرفت، حکومت «دایرکتوار» بود؛ ساختاری که اگرچه نماینده نیروهای میانه‌رو محسوب می‌شد، اما از همان ابتدا با ضعف‌های عمیق ساختاری مواجه بود. دایرکتوار نه توانست اقتدار سیاسی یکپارچه‌ای ایجاد کند و نه موفق شد کنترل کامل بر نیروهای اجتماعی و نظامی داشته باشد. تصمیم‌گیری در این ساختار پراکنده بود و دولت برای اجرای تصمیمات خود ابزار کافی در اختیار نداشت.

بی‌ثباتی سیاسی به‌سرعت خود را نشان داد. دولت‌ها پی‌درپی تغییر می‌کردند، رقابت‌های درونی شدت می‌گرفت و فساد اداری گسترش می‌یافت. از سوی دیگر، بحران‌های اقتصادی، تورم و فشار ناشی از جنگ‌های خارجی، زندگی روزمره مردم را تحت تأثیر قرار داده بود. در چنین شرایطی، دایرکتوار نتوانست حداقل کارکردهای یک دولت را یعنی " تأمین امنیت "، ثبات اقتصادی و پیش‌بینی‌پذیری را تضمین کند.

مشکل اصلی دایرکتوار نه در نیت آن، بلکه در ناتوانی‌اش در «اعمال قدرت» بود. این حکومت از نظر سیاسی وجود داشت، اما از نظر عملی، فاقد توانایی لازم برای کنترل اوضاع بود. در نتیجه، فاصله میان دولت و جامعه افزایش یافت و احساس بی‌اعتمادی و ناامنی در میان مردم گسترش پیدا کرد.

در چنین فضایی، ارتش به‌عنوان تنها نهاد منسجم و کارآمد باقی ماند. اعتبار نظامی و توانایی ایجاد نظم، به‌تدریج اهمیت بیشتری از مشروعیت سیاسی پیدا کرد. در نهایت، ظهور ناپلئون بناپارت نه به‌عنوان یک حادثه تصادفی، بلکه به‌عنوان پاسخی به یک نیاز ساختاری رخ داد: نیاز به نظمی که دایرکتوار از ایجاد آن ناتوان بود.

وضعیتی بسیار مشابه را می‌توان در ایران پس از فتح تهران و سقوط محمدعلی شاه قاجار مشاهده کرد. با پیروزی مشروطه‌خواهان، ساختار استبدادی تضعیف شد و قدرت به‌طور موقت در اختیار مجموعه‌ای از نیروهای انقلابی و نخبگان سیاسی قرار گرفت. اما این انتقال قدرت، بیش از آنکه به ایجاد یک دولت منسجم منجر شود، به شکل‌گیری نوعی «قدرت پراکنده» انجامید. ائتلافی که برای شکست استبداد محمد علی شاه ایجاد شده بود نتوانست در دوران پس از استبداد به توافق لازم برای تدوین قانون منسجم وحدت پایدار داشته باشد، اختلاف سید حسن تقی زاده " روشنفکران" و سید عبدالله بهبهانی "روحانیون" بخصوص در مجلس دوم، بی ثباتی، ناامنی و ناتوانی در ایجاد ثبات را بوجود آورد، همانند انقلاب فرانسه، و همچنین در دوران مصدق بین آیت الله کاشانی و مصدق، که منجر به ظهور ناپلئون در فرانسه و رضاشاه و در 1332 کودتای 28 مرداد و بازگشت شاه گردید.

در نخستین مرحله، هسته‌ای محدود از رهبران مشروطه، که به‌نوعی نقش یک هیئت انتقالی را ایفا می‌کردند، تصمیمات کلان را بر عهده گرفتند. این هسته، اگرچه توانست خلأ فوری قدرت را پر کند، اما نه دارای مشروعیت نهادی پایدار بود و نه ابزار لازم برای اجرای تصمیمات خود را در اختیار داشت. به‌تدریج، با شکل‌گیری مجلس و دولت‌های رسمی، این ضعف‌ها نه‌تنها برطرف نشد، بلکه به کل ساختار سیاسی منتقل شد.

دولت‌های پس از مشروطه با مشکلاتی مشابه دایرکتوار مواجه بودند:
ناتوانی در جمع‌آوری مالیات، نبود کنترل مؤثر بر ایالات، ناامنی گسترده در جاده‌ها و شهرها، و وابستگی به ائتلاف‌های شکننده سیاسی. قدرت میان نیروهای مختلف از نخبگان سیاسی و ایلات تا نیروهای نظامی و بازیگران خارجی تقسیم شده بود، بدون آنکه یک مرکز اقتدار بتواند این نیروها را هماهنگ یا کنترل کند.

در اینجا نیز مسئله اصلی، فقدان «ظرفیت دولت» بود. حکومت وجود داشت، اما دولت به‌معنای نهادی که بتواند نظم را برقرار کند، شکل نگرفته بود. این وضعیت به‌تدریج به بی‌اعتمادی عمومی انجامید. جامعه‌ای که برای محدود کردن قدرت مطلقه و دستیابی به قانون و آزادی بسیج شده بود، اکنون با واقعیتی مواجه بود که در آن امنیت، ثبات و حتی حداقل‌های زندگی روزمره تضمین نمی‌شد.

در چنین شرایطی، یک تغییر مهم در اولویت‌های اجتماعی رخ داد. خواسته‌های آرمانی جای خود را به نیازهای فوری دادند. امنیت بر آزادی پیشی گرفت و نظم به مهم‌ترین مطالبه تبدیل شد. این تغییر، زمینه روانی و اجتماعی لازم را برای پذیرش یک قدرت متمرکز فراهم کرد.

ظهور رضا شاه پهلوی را باید در این چارچوب فهمید. او نه صرفاً به‌عنوان یک فرد، بلکه به‌عنوان پاسخی به بحران ساختاری دولت و جامعه مطرح شد. نیرویی که می‌توانست امنیت ایجاد کند، راه‌ها را امن سازد و اقتدار دولت را بازسازی کند، در نگاه بسیاری از نخبگان و بخش‌هایی از جامعه، به‌عنوان راه‌حل ضروری تلقی شد.

در هر دو تجربه، یک الگوی مشترک دیده می‌شود: زمانی که نیروهای میانه‌رو قادر به تبدیل قدرت سیاسی به «قدرت اجرایی» نباشند، مشروعیت آن‌ها به‌سرعت فرسوده می‌شود. جامعه‌ای که از بی‌ثباتی و ناامنی خسته شده است، در نهایت به این نتیجه می‌رسد که ثبات به بهای محدود شدن آزادی ترجیح دارد.

از این منظر، روی کار آمدن ناپلئون و رضا شاه را نمی‌توان صرفاً به اراده فردی یا حتی مهارت سیاسی آن‌ها نسبت داد. آن‌ها در نقطه‌ای از تاریخ ظاهر شدند که ساختار سیاسی و اجتماعی، پذیرای اقتدار متمرکز شده بود. به بیان دیگر، آن‌ها محصول شرایطی بودند که در آن «توانایی ایجاد نظم» به مهم‌ترین معیار مشروعیت تبدیل شده بود.

در هر دو کشور مسئله اصلی نه کمبود ایده یا آرمان، بلکه ناتوانی در "سازماندهی قدرت" بود. در غیاب یک دولت کارآمد، مشروعیت سیاسی به سرعت فرسایش یافت. جامعه ایی که در ابتدا برای آزادی و مشارکت سیاسی بسیج شده بود، به تدریج اولویتهای خود را تغییر داد و به امنیت و ثبات رفت. این همان نقطه ایی است که در آن زمینه روانی و سیاسی برای یک اقتدار متمرکز و یک ناجی مقتدر فراهم میگردد.

این تجربه‌ها نشان می‌دهند که فروپاشی نظم سیاسی، اگر با نهادسازی مؤثر و ایجاد ظرفیت دولت همراه نشود، به‌طور طبیعی به سمت تمرکز قدرت پیش می‌رود. در چنین شرایطی، مسئله اصلی این نیست که چه کسی مشروع‌تر است، بلکه این است که چه کسی قادرتر است نظم ایجاد کند. همین جابه‌جایی معیار، نقطه‌ای است که در آن مسیر یک انقلاب می‌تواند به اقتدارگرایی ختم شود.

امکان جلوگیری از فروپاشی: از تجربه‌های موفق تا الزامات گذار در ایران

اگر تجربه فرانسه و ایران نشان می‌دهد که چگونه بی‌ثباتی می‌تواند به تمرکز اقتدار در دست یک فرد منجر شود، تجربه‌های دیگری در تاریخ معاصر وجود دارند که مسیر متفاوتی را نشان می‌دهند. این نمونه‌ها بیانگر آن هستند که فروپاشی و حرکت به‌سوی اقتدارگرایی، سرنوشت محتوم جوامع در بحران نیست، بلکه نتیجه مجموعه‌ای از انتخاب‌ها، ظرفیت‌ها و توافق‌های سیاسی است.

در اسپانیا، پس از پایان دوران فرانسیسکو فرانکو، کشور در موقعیتی قرار داشت که می‌توانست به‌راحتی به سمت بی‌ثباتی یا حتی درگیری داخلی بازگردد. خاطره جنگ داخلی هنوز زنده بود و شکاف‌های سیاسی عمیق باقی مانده بودند. با این حال، آنچه مسیر را تغییر داد، نه حذف کامل اختلافات، بلکه پذیرش ضرورت «توافق» بود. نقش خوان کارلوس اول در هدایت این گذار، در کنار آمادگی نخبگان سیاسی برای کنار گذاشتن بخشی از مطالبات حداکثری خود، زمینه را برای شکل‌گیری یک نظم تدریجی فراهم کرد. در اینجا، ثبات نه از طریق سرکوب، بلکه از طریق یک مصالحه گسترده و مرحله‌بندی‌شده ایجاد شد.

در آلمان پس از سقوط آدولف هیتلر نیز وضعیت از نظر میزان تخریب و بی‌اعتمادی حتی عمیق‌تر بود. اما تفاوت اساسی در این بود که بازسازی سیاسی بر پایه نهادسازی انجام شد، نه رقابت زودهنگام برای قدرت. پیش از آنکه رقابت سیاسی به شکل کامل آغاز شود، ساختارهای اجرایی، حقوقی و اداری بازسازی شدند. این تقدم «دولت‌سازی» بر «سیاست‌ورزی»، از بازتولید بی‌ثباتی جلوگیری کرد و امکان شکل‌گیری یک نظم پایدار را فراهم آورد.

در پرتغال نیز پس از انقلاب میخک، اگرچه در ابتدا گرایش‌های رادیکال و خطر بی‌ثباتی وجود داشت، اما روند گذار به‌تدریج به سمت تثبیت حرکت کرد. نیروهای نظامی که خود آغازگر تغییر بودند، به‌مرور از نقش مسلط عقب نشستند و فضا برای نیروهای میانه و نهادهای مدنی باز شد. این عقب‌نشینی تدریجی، مانع از آن شد که یک نیروی مسلح به‌طور دائم قدرت را در دست بگیرد.

وجه مشترک این تجربه‌ها در یک نکته اساسی نهفته است: ثبات زمانی شکل گرفت که نیروهای مختلف سیاسی به این جمع‌بندی رسیدند که تداوم رقابت بدون قاعده، به زیان همگان است. در نتیجه، نوعی توافق نانوشته یا رسمی بر سر قواعد بازی، تقسیم قدرت و مسیر گذار شکل گرفت. این توافق، جایگزین منطق حذف و غلبه شد.

با توجه به این تجربه‌ها، مسئله اصلی در شرایطی مشابه ایران، نه صرفاً تغییر قدرت، بلکه نحوه سازمان‌دهی آن در لحظه گذار است. در وضعیتی که دولت تضعیف شده و نیروهای مختلف—سیاسی، اجتماعی و منطقه‌ای—هر یک بخشی از قدرت را در اختیار دارند، خطر اصلی نه فقط ظهور یک اقتدار متمرکز، بلکه گسترش واگرایی و از هم گسیختگی است. در چنین شرایطی، اگر هر نیرو مسیر مستقل خود را دنبال کند، نتیجه می‌تواند شکل‌گیری مراکز قدرت موازی، تضعیف بیشتر مرکز و در نهایت حرکت به سمت درگیری داخلی باشد.

در اینجا، اهمیت «ائتلاف» به‌عنوان یک راه‌حل ساختاری آشکار می‌شود. اما این ائتلاف، برخلاف تصور رایج، صرفاً یک اتحاد سیاسی یا بیانیه مشترک نیست، بلکه باید بر پایه «بلوک‌های واقعی قدرت» شکل گیرد. هر نیرویی که در این ائتلاف مشارکت می‌کند، باید دارای پایگاه اجتماعی، شبکه سازمانی و توان اثرگذاری واقعی باشد. تنها در این صورت است که توافق میان آن‌ها می‌تواند به یک نظم عملی تبدیل شود، نه صرفاً یک توافق نمادین.

چنین ائتلافی، اگر به‌درستی شکل گیرد، می‌تواند همان نقشی را ایفا کند که در تجربه‌های موفق دیده شد: تبدیل رقابت بی‌قاعده به همکاری قاعده‌مند. در این چارچوب، قدرت نه در دست یک فرد، بلکه در میان مجموعه‌ای از نیروها توزیع می‌شود که به حفظ کلیت نظام سیاسی و جلوگیری از فروپاشی متعهد هستند.

در عین حال، این توزیع قدرت نمی‌تواند به‌صورت ناگهانی و کامل انجام شود. تجربه‌های تاریخی نشان می‌دهند که گذار موفق، همواره مرحله‌ای بوده است. در نخستین مرحله، اولویت با تثبیت حداقلی نظم و جلوگیری از گسترش ناامنی است. بدون این مرحله، هیچ نهاد یا توافقی پایدار نخواهد بود. در مرحله بعد، نهادهای اجرایی و اداری باید شکل بگیرند یا بازسازی شوند؛ زیرا بدون ظرفیت دولت، هیچ تصمیمی قابلیت اجرا نخواهد داشت. تنها پس از این دو مرحله است که می‌توان به‌تدریج به سمت توزیع گسترده‌تر قدرت حرکت کرد.

در اینجا مفهوم «عدم تمرکز» اهمیت پیدا می‌کند. عدم تمرکز نه به معنای تضعیف دولت مرکزی، بلکه به معنای ایجاد تعادلی است که در آن نیروهای محلی و منطقه‌ای در چارچوب یک ساختار ملی مشارکت واقعی داشته باشند. این مشارکت، اگر در قالب یک توافق سراسری و درون یک ائتلاف ملی تعریف شود، می‌تواند از حرکت به سمت واگرایی جلوگیری کند. زیرا نیروهایی که در قدرت سهیم هستند، انگیزه کمتری برای فاصله گرفتن از مرکز یا ایجاد ساختارهای موازی خواهند داشت.

در واقع، عدم تمرکز زمانی به یک راه‌حل تبدیل می‌شود که با «انسجام سراسری» همراه باشد. این انسجام، از طریق همان ائتلاف بلوک‌های سیاسی شکل می‌گیرد؛ ائتلافی که نه‌تنها قدرت را تقسیم می‌کند، بلکه آن را در یک چارچوب مشترک نگه می‌دارد. بدون این چارچوب، عدم تمرکز می‌تواند به واگرایی منجر شود، اما در حضور آن، به عاملی برای ثبات تبدیل می‌شود.

در نهایت، آنچه این مسیر را از تجربه‌های ناموفق گذشته متمایز می‌کند، درک این واقعیت است که ثبات پایدار نه از تمرکز مطلق قدرت و نه از پراکندگی آن، بلکه از ترکیب «همکاری سیاسی»، «نهادسازی» و «توزیع تدریجی قدرت» به‌دست می‌آید. در چنین چارچوبی، جامعه ناگزیر نمی‌شود میان آزادی و امنیت یکی را انتخاب کند، بلکه امکان آن فراهم می‌شود که این دو در یک روند تدریجی و پایدار با یکدیگر جمع شوند

برای انتشار در شبکه های اجتماعی

مقالات بیشتر از این نویسنده را می‌توانید با کلیک روی نام ایشان مشاهده کنید.

تماس با ما

0 Comments

0 Comments

تازه ترین ها

شناخت فروپاشی و زمینه‌های ظهور…

شناخت فروپاشی و زمینه‌های ظهور…

اگر تجربه فرانسه و ایران نشان می‌دهد که چگونه بی‌ثباتی می‌تواند به تمرکز اقتدار در دست یک فرد منجر شود، تجربه‌های دیگری در تاریخ معاصر وجود دارند که مسیر متفاوتی را نشان می‌دهند. این نمونه‌ها بیانگر آن هستند که فروپاشی و حرکت به‌سوی اقتدارگرایی، سرنوشت محتوم جوامع در بحران نیست، بلکه نتیجه مجموعه‌ای از انتخاب‌ها، ظرفیت‌ها و توافق‌های سیاسی است.

فراخوان فوری برای نجات جان جوا…

فراخوان فوری برای نجات جان جوا…

بیانیه‌ی «حزب امید ایران»

فراخوان فوری برای نجات جان جوانان بازداشت‌شده‌ی اصفهان و برادران نیکبخت از اعدام

از نیروهای چپ، ملی‌گرا، نیروهای قومی و مذهبی، سازمان‌های حقوق بشری، فعالان مدنی، مشروطه‌خواهان و شخصیت‌های مستقل انتظار داریم اختلافات سیاسی خود را کنار بگذارند و با یک صدا خواهان توقف اعدام شوند.

قانون علیه مادر!

قانون علیه مادر!

قاون علیه مادر ! به ظاهر خیلی قشنگ است حضانت به مادر داده می‌شود و این تمام قصه نیست . در اکثر مواقع مادر با وجود مشکلات مادی بخاطر حضانت مهریه خود را می بخشید . قاضی مبلغ بسیار ناچیزی را برای...