اشرف که سنش خیلی بیشتر از من است، کنارم نشسته؛ بالای پشتبام آپارتمان. من در تاریکی سیگار وینستون میکشم و کنارم یک دئودورانت گذاشتهام که وقتی به خانه برمیگردم بوی سیگار ندهم. دختری هفدهسالهام.
با احتیاط سؤال میکنم. میدانم که اشرف نمیخواهد زیاد درباره زندان حرف بزند. بیشتر میخواهد فراموش کند.
از او میپرسم: «چند سالت بود؟»
میگوید: «چهارده سالم بود.»
میگوید به ما گفته بودند با هر وسیلهای که میتوانید، حتی چاقو یا هر چیز دیگری، بروید بیرون. من با خودم یک چنگال بردم.
یک چنگال.
دقت کنید؛ داریم درباره یک دختر چهاردهساله حرف میزنیم. یک نوجوان که دنبال آزادی است. همان سنی که انسان تازه میخواهد خودش را کشف کند، شخصیتش را شکل بدهد، مرزها را امتحان کند، عاشق شود، اشتباه کند، فکر کند، عقیدهاش را عوض کند و دوباره از نو خودش را بسازد.
روح تازه و سرکش نوجوان اگر به جای آزادی، آگاهی و امنیت فقط با سرکوب، زندان و مرگ روبهرو شود، چه بر سرش میآید؟
اشرف را به خاطر همان چنگال میگیرند.
میپرسم: «خب، بعد چی شد که اینهمه در زندان ماندی؟»
میگوید کسی آنجا نشسته بود و ما در یک صف بودیم. وقتی نوبت من شد، گفت: «چنگال؛ ۹ سال زندان.»
و بعد سکوت.
من با ذهن سرکش هفدهسالگیام نمیتوانم بفهمم چرا یک انسان باید به خاطر یک چنگال ۹ سال زندان و شکنجه ببیند.
حرف را عوض میکنم. چون حتی در همان سن میفهمم که اشرف دنبال دنیای جوانیاش است؛ دنبال عاشق شدن، رویا داشتن، دلشکستگیهای جوانی؛ نه خاطره کابل بر کف پاهای کوچکش.
از پسری حرف میزنیم که عاشقم شده. دوباره شور جوانی را در اشرف میبینم؛ اشرفی که سالها از من بزرگتر است. قرار میگذاریم فردا کدام پاتوق برویم.
بعد من به خانه برمیگردم؛ با یک عالمه سؤال.
در این زندانها چه گذشته بود؟ در آن سالها چه اتفاقی افتاده بود؟
قبل از اشرف، از طریق دوست دیگری با کشتار سال ۶۰ آشنا شده بودم.
پانزده سالم بود که برای اولین بار با دوستم به بهشت زهرا رفتم. من در خانوادهای بزرگ شده بودم که چون کوچکترین بچه بودم، تا جایی که میشد مرا از مرگ و استبداد و این تاریکیها دور نگه میداشتند. برای همین رفتن به بهشت زهرا برایم ورود به دنیایی بود که اصلاً نمیشناختم.
با دوستم سر مزار برادرش، مجید، رفتیم.
مجید فقط هجده سال داشت.
میگفت از زمان دستگیری تا اعدامش فقط سه روز فاصله بوده است.
سه روز.
همین عدد در ذهنم مانده بود: سه روز.
دوستم قطعههایی را نشانم میداد که سنگ قبرها را شکسته بودند. در میان قبرها نامها و سنهایی میدیدم که نمیتوانستم با مرگ کنار هم بگذارم؛ زنی سالخورده، نوجوانی دوازده یا چهاردهساله، جوانانی که هنوز باید زندگی میکردند. آن طرفتر هم قطعه کسانی بود که در جنگ ایران و عراق کشته شده بودند.
انگار همهجا بوی خون جوانها را میداد.
به خانه برگشتم و تازه آنجا شروع کردم به گریه کردن.
پدرم حتی نمیتوانست اشک بچههایش را ببیند. مضطرب شده بود. مرتب میآمد و میپرسید چه دوست دارم بخورم، میخواهم با او بیرون بروم یا نه. بعد در آشپزخانه مینشست و در حالی که چای سماوری مادرم را میخورد، از نگرانیاش حرف میزد.
و من در بحرانی تاریک دستوپا میزدم که راه خروجش را نمیشناختم.
کمکم خاطرههایی که همیشه در خانواده پراکنده و نامفهوم شنیده بودم، شکل دیگری پیدا کردند: سالهای ۶۰ و بعد ۶۷؛ دوستها و آشنایان خواهرم و برادرم، همسایهها، کسانی که رفتند و خیلیهایشان دیگر برنگشتند.
آذر، آن دختر زیبای چادری که مامانم خیلی دوستش داشت.
فرح که در تبلیغ روزنامه «کار» بود.
فرهاد، پسر همسایه.
سعید و…
همه جوان بودند. بعضی پانزده، شانزده، هجدهساله. همان بچههایی که در همان کوچههای کوچک و زیبا کنار هم بزرگ شده بودند.
و من به خودم نگاه میکردم.
یک روز عاشق میشدم. یک روز دوست داشتم شریعتی بخوانم. یک روز انقلاب بلشویکهای روسیه توجهم را جلب میکرد. یک روز در جشن بودم و با دخترها و پسرها میرقصیدم و میخندیدم.
و هیچکدام از اینها باعث نمیشد آزادیام در خانواده گرفته شود.
پدرم به من یاد داده بود که از زن بودنم لذت ببرم؛ فکر کنم، انتخاب کنم و خودم باشم.
و درست در همین مقطع بود که فهمیدم برای هزاران جوان دیگر، همین حق سادهِ جستوجو کردن، عقیده داشتن و حتی اشتباه کردن، میتوانست به زندان و مرگ ختم شود.
سال ۶۰ برای بسیاری از خانوادهها آغاز یکی از تاریکترین دورههای جمهوری اسلامی بود؛ دورهای از دستگیریهای گسترده، محاکمههای شتابزده و اعدام مخالفان سیاسی. در سالهای بعد زندانها پر شدند از آدمهایی با عقاید مختلف؛ از مجاهد و فدایی و تودهای گرفته تا دیگر مخالفان و منتقدان حکومت.
وقتی با خانوادههای دادخواه آن سالها صحبت میکنم، گاهی جمله عجیبی میشنوم: «سال ۶۷ از یک جهت بهتر بود.»
نه به این معنی که جنایت کوچکتر بود. برعکس.
میگویند در ۶۷ خانوادههای دادخواه کمکم یکدیگر را پیدا کرده بودند. اما در سال ۶۰ حتی حرف زدن درباره کشته شدن فرزندت میتوانست ممنوع باشد. حتی عزاداری هم میتوانست جرم شود.
مادری را به یاد میآورم که بعد از خبر مرگ فرزندش سکته کرد. فقط به او گفته بودند: «برو، آنجا خاکش کردهایم.»
و او تا آخر عمر با یک سؤال زندگی کرد:
آیا واقعاً بچه من اینجا دفن شده؟
شاید زنده باشد؟
این فقط کشتن یک انسان نیست. وقتی جسد را پنهان میکنی، محل دفن را نمیگویی، اجازه سوگواری نمیدهی و خانواده را دههها میان امید و مرگ معلق نگه میداری، شکنجه بعد از مرگ قربانی هم ادامه پیدا میکند.
و بعد سال ۶۷ میرسد.
با مطالعه، رفتن سراغ آرشیوها و صحبت با کسانی که در سال ۶۷ خودشان در زندان بودند یا عضوی از خانوادهشان کشته شده بود، کمکم به عمق فاجعهای رسیدم که به هیچ عنوان نباید فراموش شود.
در تابستان ۱۳۶۷ ارتباط بسیاری از زندانیان سیاسی با بیرون قطع شد. ملاقات خانوادهها متوقف شد. زندانیانی که بعضی از آنها سالها حکم خود را گذرانده بودند، در برابر هیئتهایی قرار گرفتند که بعدها به «هیئت مرگ» معروف شدند.
سؤالهایی کوتاه.
گاهی چند دقیقه.
عقیدهات چیست؟
هنوز به سازمانت باور داری؟
نماز میخوانی؟
مسلمان هستی؟
و گاهی پاسخ به همین سؤالها فاصله میان زندگی و مرگ بود.
انسانهایی را گروهگروه بردند و بسیاری هرگز برنگشتند. خانوادهها هفتهها و ماهها نمیدانستند چه اتفاقی افتاده است. بعدها به بعضی فقط یک ساک یا چند وسیله شخصی تحویل دادند.
نه جسدی.
نه محل دفنی.
نه فرصتی برای خداحافظی.
و خاوران تبدیل شد به یکی از نمادهای این جنایت؛ زمینی که خانوادهها برای پیدا کردن نشانی از عزیزانشان به آنجا رفتند و دههها برای حقیقت و دادخواهی ایستادند.
در بیرون زندان هم واژهها کار خودشان را میکردند: «منافق»، «تروریست»، «ضدخدا» و…
وقتی ابتدا انسان را از انسان بودن خالی میکنی، کشتنش برای بخشی از جامعه آسانتر قابل توجیه میشود.
مردمی که هنوز نمیدانستند این جنایت مثل یک اپیدمی میتواند خیلی زود وارد خانه خودشان شود، به سکوت کشانده شدند.
و اثر آن تفکر را هنوز هم میبینم.
هنوز گاهی نمیتوانیم بپذیریم که یک جوان حق دارد عقیدهای داشته باشد که ما از آن متنفریم. هنوز به جای جنگیدن با استبداد، با یکدیگر میجنگیم. هنوز گاهی به جای پرسیدن اینکه «چرا حکومت انسانی را به خاطر عقیدهاش سرکوب کرده؟»، اول میپرسیم: «عقیدهاش چه بود؟»
و همینجاست که ناخواسته مهر سکوت را میزنیم و دیگری را به سوی پرتگاه هل میدهیم؛ غافل از اینکه استبداد از پشت سر خود ما را هم به همان پرتگاه نزدیک میکند.
اگر بخواهم تمام خاطرات، گفتگوها، روایتها و اسنادی را که شنیده یا خواندهام بنویسم، شاید سالها باید دربارهشان نوشت، خواند و گفتگو کرد.
اما یک تصویر برای همیشه در ذهن من حک شده است:
مادران و پدرانی که دنبال جسد بچههایشان میگردند.
و این جستوجو هنوز تمام نشده است.
صدای زجه مادری در قبرستانی در کردستان، تهران، شیراز یا کوچکترین شهرهای جنوب ایران برای من یک صداست.
از سال ۶۰ تا کشتار ۶۷ و از آنجا تا امروز، یک رشته خونین را میتوان دید: سرکوب انسان به خاطر عقیده، گرفتن حق حیات، پنهان کردن حقیقت و تلاش برای وادار کردن خانوادهها به سکوت.
نسلهایی که بسیاری از آنها فقط آزادی، امنیت و عدالت میخواستند؛ کسانی که میخواستند عشق و زندگی را نه فقط خودشان، بلکه نسلهای بعد از خودشان هم تجربه کنند.
در سالگرد کشتار ۶۷ باید بگوییم:
Never Again — دیگر هرگز.
اما «دیگر هرگز» فقط یک جمله برای مراسم سالگرد نیست. باید به آن باور داشته باشیم و برایش مبارزه کنیم.
«نه به اعدام» را خانوادههای خاوران با زخم عمیق خود فریاد زدند و امروز هم این صدا ادامه دارد؛ تا دایه شریفهای که در چهارشنبهسوری طناب دار را به آتش میکشد.
باید با آنها همصدا شویم.
برای متوقف کردن این چرخه، باید ریشه استبداد جمهوری اسلامی را برچید و در عین حال مراقب باشیم خودمان همان منطق استبداد را بازتولید نکنیم.
نباید انسانها را به خاطر باورشان از حق زندگی، آزادی و دادخواهی محروم کنیم.
با خود استبداد باید جنگید، نه با حق انسان برای فکر کردن.
روح جوان باید بتواند آزادانه در فضای خودش بچرخد، سؤال کند، تجربه کند، حتی اشتباه کند و با آگاهی و در امنیت مسیر خودش را پیدا کند.
همان چیزی که اشرف چهاردهساله حق داشت داشته باشد.
همان چیزی که مجید هجدهساله حق داشت داشته باشد.
همان چیزی که آذر، فرح، فرهاد، سعید و هزاران نام دیگر حق داشتند داشته باشند:
زندگی.
به یاد کشتهشدگان سالهای ۶۰ و ۶۷ سر تعظیم فرود میآورم و بار دیگر در عمق این بخش تاریک تاریخ گم میشوم.
یادشان جاودان.
و به امید روزی که نه دادگاه انتقام، بلکه دادگاه عدالت برپا شود؛ حقیقت روشن شود، مسئولان این جنایتها در دادرسی عادلانه پاسخگو شوند، خانوادهها حق دانستن پیدا کنند و دادخواهی بتواند مرهمی، هرچند کوچک، بر این زخم عمیق تاریخی بگذارد.



0 Comments