پیش از هر کلامی، میباید این توضیح را بدهم که انچه در پی خواهد امد، نه تحلیلی اکادمیک، که تلاشی است برای درک موقعیتی که در ان ملتی قرار دارد. ملتی که سرکوب وحشیانه شده و در زیر بار طوفانهای سهمگین بحرانهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، همچون کشتی بیسکان به هر سوی از درد و سردرگمی میپیچد؛ حکومتی که در بینظمی و بیانضباطی بر روی خاکستر خود ایستاده، جهانی که در بحران عبور از «یک قطبی بودن» به سوی «چند قطبی شدن» در ستیز است، ایندهاش در حال رقم خوردن است. درک این موقعیت، ضروریتی است که نمیتوان از ان شانه خالی کرد؛ چرا که بدون درک شرایط کنونی، نه راه برون رفت قابل تبیین است و نه توان پیش رفتن خواهد بود.
بحرانهای کنونی ایران نه حوادث پراکنده، بلکه نتیجه منطقی سه فروپاشی همزمان است: فروپاشی رهبری، فروپاشی اقتصادی، و فروپاشی مشروعیت. هیچ یک از اینها بدون دیگری قابل فهم نیست و هیچ یک بدون دیگری قابل حل نخواهد بود.
فروپاشی رهبری؛ مرگ یک سیستم و جنگ حکومت با مردم
با فروپاشی رهبری اغاز میکنم که توام بود با مرگ خامنهای. مرگی ناگهانی که فرصت رهبرسازی را از رژیم گرفت. این مرگ، همان نقطه پایانی بود بر «ولایت فقیه».
برای فهمیدن انچه امروز در ایران میگذرد، میباید از جایی اغاز کرد که معمولا از ان اغاز نمیشود؛ نه از مرگ خامنهای، بلکه از شکستی که پیش از مرگش اتفاق افتاده بود.
حزبالله لبنان، که گرانبهاترین سرمایه استراتژیک جمهوری اسلامی در طول چهار دهه به شمار میرفت، با از دست دادن رهبران و ستاد فرماندهیاش، دیگر نه توان نظامی داشت و نه ظرفیت سیاسی. نیروهای موسوم به «محور مقاومت» که ایران با صرف منابع هنگفت مالی که از گلوی ملت بریده بود ان را ساخته بود، نه از نظر نظامی توان ادامه مقابله با اسرائیل را داشتند و نه از نظر نیروی سیاسی در لبنان جایگاه شایستهای داشتند. از نظر افکار عمومی جهانی نیز، پس از حمله تروریستی ۷ اکتبر، مشروعیت سیاسی و اخلاقی نیروهای فلسطینی زیر سوال رفته و جایگاه خود را یکجا از دست داده بودند.
در چنین شرایطی بود که خامنهای بزرگترین اشتباه راهبردی خود را کرد. او باورمند بود که امریکاییان تمایل به جنگ ندارند و همچنان توان فرار از مذاکره را دارد. از اینرو با صدای بلند استراتژی خود را بیان کرد: «نه جنگ میشود و نه مذاکره میکنیم».
این تحلیل به کلی غلط بود؛ چرا که هر دوی اینها اتفاق افتاد. جنگ دوازدهروزه ژوئن ۲۰۲۵ اغاز شد و اسرائیل ضربات مهلکی به مراکز نظامی، هستهای و رهبری ایران وارد کرد. جراحیهای هدفمند این مرحله، سیستم فرماندهی را از درون خالی کرد و سران نظامی و سیاسی یکی پس از دیگری از صحنه خارج شدند.
در مرحله دوم، در عملیات مشترک امریکا و اسرائیل در اواخر فوریه ۲۰۲۶، خامنهای و شماری دیگر از سران سپاه پاسداران، قوه قضاییه، و فرماندهان نظامی کشته شدند. اعضای خود شورای رهبری موقت نیز از این هدفگیریها در امان نماندند؛ شورایی که نیمهمجروح بود و توانایی انتخاب رهبر جدید را از دست داده بود.
انچه مرگ خامنهای را از مرگ یک سیاستمدار معمولی متمایز میکند این است: با او تنها یک نفر نمرد، بلکه یک سیستم مرد. نظام ولایت فقیه بر این پایه بنا شده بود که فقیه دستوراتش باید بدون چون و چرا اجرا شود. مرگ خامنهای یعنی برهمخوردن ثقل سیستم حاکمیت؛ سیستم تکمحوری که ولی فقیه، محور تمام تصمیمات کلان و پایاندهنده هر اختلاف درونی یا جنگ قدرت بود.
این «مشروعیت الهی» را نمیتوان به این سادگی منتقل کرد، نمیتوان به شورا سپرد، و نمیتوان با رایگیری جایگزین کرد. از این رو، حکومت ایران نه تنها رهبرش را از دست داده، بلکه توانایی «رهبر» داشتن را هم از دست داد. بین «رهبری که مرده» و «سیستمی که دیگر توانایی رهبر تولید کردن ندارد»، فاصلهای است به اندازه یک تاریخ.
همین شرایط بود که پیروزی کودتای خزنده سپاه پاسداران را ممکن ساخت؛ کودتایی که بدون سر و صدا، بدون تانک در خیابان، رهبر مرده را دفن کرد و بهجای او «رهبر مردهتری» نشاند. جنگ و شرایط جنگی، سپاه پاسداران را قادر ساخت تا کارگزاریهای دولت را مسدود کند، دیواری امنیتی دور هسته قدرت بکشد و رئیسجمهور را از کنترل اجرایی ساقط کند.
سپاه میتواند قدرت را نگه دارد، اما نمیتواند مشروعیت ازدسترفته رژیم را با تفنگ بازسازی کند. ارتشی که به مردم خود شلیک میکند، برای همیشه نمیتواند حکومت کند. و این ما را به روی دیگر فروپاشی رهبری میرساند: رهبری که جنگ با مردم خود را پیشه کرده است.
از ۲۸ دسامبر ۲۰۲۵، موج اعتراضات سراسری ایران را فراگرفت. این بزرگترین بسیج مردمی از زمان جنبش «زن، زندگی، آزادی» بود و تمام ۳۱ استان کشور را دربرگرفت. مردمی که دههها سرکوب را تحمل کرده بودند، این بار خواستار تغییر بنیادین بودند و نه اصلاح.
پاسخ حکومت، حتی بدبینانهترین ناظران را نیز شگفتزده کرد. هزاران مخالف در خیابانها کشته شدند؛ صدها تن در زندانها اعدام شدند و هزاران کنشگر سیاسی و مدنی دستگیر شدند. در ۸ و ۹ ژانویه ۲۰۲۶، کشتارهایی بیسابقه در تاریخ جمهوری اسلامی صورت گرفت و حکومت بلافاصله اینترنت را قطع کرد تا جنایاتش را از چشم جهانیان پنهان کند. اعدامها در ۲۰۲۵ به سطحی کمسابقه رسید. شورای حقوق بشر سازمان ملل در قطعنامهای، سرکوب خشونتامیز اعتراضات مسالمتامیز منجر به کشته شدن هزاران نفر، از جمله کودکان، را محکوم کرد.
انچه این سرکوب را از موارد پیشین متمایز میکند، نه فقط ابعاد ان، بلکه ماهیت ان است. این دیگر سرکوب سیاسی نبود؛ بلکه کشتار حکومت از مردم بود. حکومتی که چنین میکند، رهبری خود را برای همیشه از دست داده است.
فروپاشی اقتصادی؛ انچه گلوله نتوانست، قحطی خواهد کرد
فروپاشی اقتصادی است که رژیم را به پایان میرساند، نه جنگ. فقر و گرسنگی این کار را خواهد کرد.
در ماههای پایانی ۲۰۲۵، ریال ارزش خود را به شدت از دست داد، دلار به نرخ تقریبا ۱۴۵٬۰۰۰ تومان رسید. تورم از مرز ۴۲ درصد گذشت و قیمت مواد غذایی ۷۲ درصد و کالاهای بهداشتی ۵۰ درصد افزایش یافته بود.
از این مهمتر، تنگه هرمز که به عنوان اهرم فشار ایران بهکار رفت، سلاحی دو لبه بود. از ۴ مارس ۲۰۲۶، ایران تنگه را «بسته» اعلام کرد و این اقدام ۲۰ درصد از عرضه جهانی نفت را مختل کرد. اما محاصره متقابل بنادر ایران توسط امریکا، فشاری به همان اندازه سنگین بر خود حاکمیت وارد کرد.
انچه این بحران اقتصادی را از بحرانهای پیشین متمایز میکند، ریشهایبودن ان است. دیگر نمیتوان ان را تنها به تحریمهای خارجی نسبت داد. سوءمدیریت ساختاری، فساد سیستماتیک، و سرمایهگذاریهای کلان در پروژههای ایدئولوژیک منطقهای بهجای رفاه مردم، مجموعا کمر اقتصاد ایران را شکستهاند.
این فروپاشی حتی بدون ادامه جنگ، رژیم را به پایانش خواهد رساند. تاریخ نشان داده که هیچ نظامی در برابر قحطی و فقر پایدار نمانده، حتی اگر در برابر توپ و تانک ایستاده باشد.
فروپاشی مشروعیت؛ سقوط دو اقتدار
فروپاشی سوم، فروپاشی مشروعیت است؛ و این فروپاشی نه فقط در ایران، بلکه در سطح جهانی اتفاق افتاده است.
رژیم جمهوری اسلامی مشروعیتش را از دو منبع میگرفت: از «اراده الهی» که با مرگ خامنهای از بین رفت، و از «حمایت مستضعفین جهان» که با کشتار مردم خودش در خیابانها و زندانها برای همیشه از دست داد. حکومتی که هزاران فرزند ملتش را به خاک و خون کشیده، دیگر نه در داخل و نه در خارج ادعای مشروعیتی ندارد.
اما در کنار این، مشروعیت غرب نیز در همین دوران فروپاشید. ترامپ با سیاست «اول امریکا» و رفتارهای غیرقابل پیشبینیاش، شکافی عمیق میان امریکا و متحدان اروپاییاش ایجاد کرد و زمینه قدرتگیری راست افراطی را در اروپا فراهم ساخت. کشتار در غزه، بمباران لبنان، و فاجعه دبستان دخترانه میناب که در ان بیش از ۱۶۵ دانشاموز و معلم کشته شدند، همه با هم یک پیام واحد دادند:
انچه «حقوق بشر» نامیده میشود، دیگر اصلی جهانی نیست؛ ابزاری است در خدمت منافع قدرت.
این دوگانگی، ضربهای سخت به نیروهای آزادیخواه و عدالتجو در ایران زد. چگونه میتوان از «حمایت جهانی» سخن گفت، وقتی جان کودک ایرانی در میناب با جان کودک اروپایی برابر نیست؟
خامنهای با تکیه بر سیاست «نگاه به شرق» و قراردادهای بلندمدت با چین و روسیه، گمان میکرد که پشتیبانی این دو قدرت، سپر محکمی در برابر فشار غرب خواهد بود. اما چین و روسیه هرگز ایران را متحد استراتژیک واقعی خود ندیدند؛ شریکی بودند که سودشان در بقای بحران ایران بود، نه در نجات ان. در سطح منطقهای و جهانی، چین و روسیه با سکوت معنادارشان، به واشنگتن اجازه دادند در جنگی طولانی در خاورمیانه غرق شود تا فضا را برای گسترش نفوذ خود — روسیه در اروپا و چین در اسیا — باز کنند.
دموکراسی و آزادی را نمیتوان با همان دستهایی که بمبها را به دولتهای متجاوز تحویل میدهند، تبلیغ کرد.
بزرگترین بازنده میتواند برنده شود!
ایران امروز «بیرهبر» است؛ نه صرفا به این دلیل که رهبرش کشته شده، بلکه از ان رو که رژیم دیگر توانایی رهبر داشتن را ندارد. این عمیقترین تحول سیاسی ایران از انقلاب ۱۹۷۹ تاکنون است؛ تقاطع جنگ، بحران اقتصادی، و خلا رهبری این شرایط را به وجود اورده است. باید از ان حداکثر استفاده را در جهت سرنگونی رژیم تبهکار و برقراری یک نظام دموکراتیک در ایران برد.
سپاه پاسداران کودتای خزندهاش را به انجام رسانده، اما نمیتواند مشروعیت ازدسترفته رژیم را با تفنگ بازگرداند. فروپاشی اقتصادی پیش میرود و بدون شلیک یک گلوله، شرایط پایان این حکومت را فراهم خواهد کرد.
در میان همه اینها، ملت ایران، همان مردمی که هزاران فرزند عزیزش را در خیابانها کشتند، صدهاشان را در زندانها اعدام کردند، و هزارانشان هنوز در بند هستند، قطعا اَرام نخواهند نشست.
بزرگترین بازنده این جنگ، مردم ایران بودند. اما همین مردم میتوانند، اگر از شرایط بهوجودامده حداکثر استفاده را ببرند و رژیم را سرنگون و یک حکومت دموکراتیک برقرار کنند، برنده نهایی این دوران باشند. اما پیروزی انان مستلزم این است که راه اینده را خودشان بسازند، نه ترامپ، نه نتانیاهو و نه هیچ قدرت خارجی دیگری که بدنبال منافع و اهداف خویش است.
هممیهنان آزاده؛ با تحقیق، مطالعه، همبستگی و تلاش، ما میتوانیم کشورمان را به سوی شادکامی و سربلندی پیش ببریم.
اکبر کریمیان
آوریل ۲۰۲۶





0 Comments