روایت سال های ۶۰ / ۶۷, یک چنگا…

اشرف که سنش خیلی بیشتر از من است، کنارم نشسته؛ بالای پشت‌بام آپارتمان. من در تاریکی سیگار وینستون می‌کشم و کنارم یک دئودورانت گذاشته‌ام که وقتی به خانه برمی‌گردم بوی سیگار ندهم. دختری هفده‌ساله‌ام.با احتیاط سؤال می‌کنم. می‌دانم که اشرف نمی‌خواهد زیاد درباره زندان حرف...